آیسان آقازاده

۹۳۳۱۰۰۱
عنو‌ان‌های برتر:
#سرکلاس_بیرون_برو_ترین
#لاغرشده_ترین
#زود_رنج_ترین
#خوش_خنده_ترین
#جو_بده_ترین
گرایش؟  IT
محل تولد؟  تهران
راه ارتباطی (ایمیل، …)؟  aaghazaden@gmail.com
سرگرمی و علایق؟  خوابیدن، قدم زدن تو ولیعصر، بستنی میدون ولیعصر
اینجا ارزش زحمت کنکور رو داشت؟؟  آره بهترین دوستامو پیدا کردم اینجا
دانشگاه ما دانشگاه بود؟؟  آره تا حد خوبی
چه کاری تو این چهار سال کردی که بهش افتخار میکنی؟؟  فعالیت تو انجمن، شورا
چه درسی رو تو ارائه میدادی بهتر بود؟؟  من توانایی ارائه ندارم ولی حتی منم دیتا ماینینگو می‌گفتم، بهتر می‌گفتم
یه چیزی که یاد گرفتی؟؟  شاید خیلی کم صبر
نمیومدی دانشگاه چی میشد؟؟  بزرگ نمی‌شدم
برگردی عقب چی رو تغییر میدی؟؟  ترم ۵ جای اصول آی‌تی، FPGA برمی‌داشتم، ترم ۶ ریز برمی‌داشتم جای FPGA
خاطره؟؟  خاطره زیاد هست نمی‌شه‌ کوتاه گفت، ولی تو نود درصدش مانا هست
ایران؟  مهم‌تر از خیلی از ارزشا واسه خیلیامون
تهران؟  دوست‌ داشتنیه هرچیم همه بگن کثیف و شلوغ به درد نخوره
خیابون ولیعصر؟  قشنگ‌ترین و بهترین
پرخاطره ترین مکان؟  شاد، لمیز، بستنی میدون ولیعصر، انجمن شورای عزیز دل، خیابون ولیعصر
دانشگاه صنعتی امیرکبیر؟  خوبه که جای دیگه قبول نشدم
دانشکده مهندسی کامپیوتر؟  خیلی عزیزه حتی اگه استادش برگرده بگه حجابتونو بیشتر رعایت کنین پسرا اذیت می‌شن:|
سایت؟  حتی وقتی شلوغه‌ام قشنگه
دکه یعقوب؟  فقط وقتی جلو خودشون می‌گیم یعقوب برقی
حراست؟  خانم چشم سبزه نباشه بقیه خوبن
سلف؟  نمی‌دونم
سالن مطالعه؟  واقعاً واسه تفریح خوبه
خوابگاه؟  ۲ بار کلاً رفتم
آسانسور؟  خیلییییییی هوشمنده
طبقه اساتید؟  فقط اون بار که داشتم دل ای دل می‌خوندم دهقان لبخندزنان رد شد
اینترنت دانشگاه؟  خوبه، فقط بعضی وقتا می‌ره رو مخ
انتخاب واحد؟  جنگ
آزمایشگاه ها؟  هم‌گروهی فقط و فقط مانا، استاد آزم فقط فرکیانی
فرجه؟  مگه مام فرجه داریم؟!
پروژه و تحویلش؟  هم‌گروهی خیلی مهمه که مانا باشه یا فاطمه(معرفت)
فارغ التحصیلی؟  کاش دیرتر بود
7:45؟  تا ترم ۵ هر ترم ۷:۴۵ کلاس داشتم:|
TA؟  فقط OS :|
بهترین دوست؟  مانا، فاطمه
بهترین استاد؟  دکتر مزلقانی، دکتر امیرحائری
بدترین استاد؟  خرسندی، ناظرفرد، همایون‌پور، صاحب‌الزمانی
صبوری؟  ۳،۴ بار بیشتر نرفتم
چمن؟  خیلی خوبه کلاً
پوروطن؟  برخلاف خیلیا خیلی دوسش دارم، دلسوزه
گرایش؟  IT
محل تولد؟  تهران
راه ارتباطی (ایمیل، …)؟  aaghazaden@gmail.com
سرگرمی و علایق؟  خوابیدن، قدم زدن تو ولیعصر، بستنی میدون ولیعصر
اینجا ارزش زحمت کنکور رو داشت؟؟  آره بهترین دوستامو پیدا کردم اینجا
دانشگاه ما دانشگاه بود؟؟  آره تا حد خوبی
چه کاری تو این چهار سال کردی که بهش افتخار میکنی؟؟  فعالیت تو انجمن، شورا
چه درسی رو تو ارائه میدادی بهتر بود؟؟  من توانایی ارائه ندارم ولی حتی منم دیتا ماینینگو می‌گفتم، بهتر می‌گفتم
یه چیزی که یاد گرفتی؟؟  شاید خیلی کم صبر
نمیومدی دانشگاه چی میشد؟؟  بزرگ نمی‌شدم
برگردی عقب چی رو تغییر میدی؟؟  ترم ۵ جای اصول آی‌تی، FPGA برمی‌داشتم، ترم ۶ ریز برمی‌داشتم جای FPGA
خاطره؟؟  خاطره زیاد هست نمی‌شه‌ کوتاه گفت، ولی تو نود درصدش مانا هست
ایران؟  مهم‌تر از خیلی از ارزشا واسه خیلیامون
تهران؟  دوست‌ داشتنیه هرچیم همه بگن کثیف و شلوغ به درد نخوره
خیابون ولیعصر؟  قشنگ‌ترین و بهترین
پرخاطره ترین مکان؟  شاد، لمیز، بستنی میدون ولیعصر
دانشگاه صنعتی امیرکبیر؟  خوبه که جای دیگه قبول نشدم
دانشکده مهندسی کامپیوتر؟  خیلی عزیزه حتی اگه استادش برگرده بگه حجابتونو بیشتر رعایت کنین پسرا اذیت می‌شن:|
سایت؟  حتی وقتی شلوغه‌ام قشنگه
دکه یعقوب؟  فقط وقتی جلو خودشون می‌گیم یعقوب برقی
حراست؟  خانم چشم سبزه نباشه بقیه خوبن
سلف؟  نمی‌دونم
سالن مطالعه؟  واقعاً واسه تفریح خوبه
خوابگاه؟  ۲ بار کلاً رفتم
آسانسور؟  خیلییییییی هوشمنده
طبقه اساتید؟  فقط اون بار که داشتم دل ای دل می‌خوندم دهقان لبخندزنان رد شد
اینترنت دانشگاه؟  خوبه، فقط بعضی وقتا می‌ره رو مخ
انتخاب واحد؟  جنگ
آزمایشگاه ها؟  به نظرم امیرحائری باید آزمایشگاه داشته باشه
فرجه؟  مگه مام فرجه داریم؟!
پروژه و تحویلش؟  هم‌گروهی خیلی مهمه که مانا باشه یا فاطمه(معرفت)
فارغ التحصیلی؟  کاش دیرتر بود
7:45؟  تا ترم ۵ هر ترم ۷:۴۵ کلاس داشتم:|
TA؟  فقط OS :|
بهترین دوست؟  مانا، فاطمه
بهترین استاد؟  دکتر مزلقانی، دکتر امیرحائری
بدترین استاد؟  خرسندی، ناظرفرد، همایون‌پور، صاحب‌الزمانی
صبوری؟  ۳،۴ بار بیشتر نرفتم
چمن؟  خیلی خوبه کلاً
پوروطن؟  برخلاف خیلیا خیلی دوسش دارم، دلسوزه
تاریخ تولد؟؟  ۲۸ آبان ۷۴

زیبا


فاطمه معرفت:
زیبا تو یکی از بهترین های این 4 سال بودی که ترم اخرش اتفاق افتادی :) شاید این ترکیب درسی-رفاقتی رو هیچ وقت تصور نمی کردیم ؛ اما از بهترین ترکیب هایی بود که می تونست اتفاق بیفته! مهربون ترین و خوش قلب ترین ، امیدوارم به همه ی هدف هات برسی.

دیر پیدات کردم لنتی


فاطمه السادات شهرابادی:
دیر پیدات کردم لنتی! بدون اغراق بگم تو از باگذشت ترینا و رفیق ترینا و مظلوم ترینا بودی برام! همه سربه سر من میذارن و من سر به سر تو :) هر جاااا گیر افتادم دلم گرم بوده به بودنت. هر جا کم آوردم دلم گرم بوده به بودنت دلم میخواد بیشتر و بیشتر داشته باشمت و همیشه خودت و انگیزه دادنات تو زندگیم باشن! پس باااااختی چون من ولت نمیکنم :دی عکس به وقت روزی که گردنم گرفته بود و رفتیم برام گردن بند گرفتیم ولی من همچنان غر میزدم :)))

خانوم آقازاده (به قول دکتر دهقان :دی)


مهتاب عزتی کرمی:
آیسان عزیز دل! حقیقتا که شما آقازاده ترینی :دی وقتی بهت فک می کنم همش یادم میاد که این ترم چقدر سر مولتی مدیا عوض تو حرص می خوردم که استاد جان هر کی دوس داری ولش کن :دی تو از اون آدم های منطقی هستی که در عین حال خیلی دوست داشتنین و خوش مشرب. نمونه یه دختر کول آبانی :)) بهترین ها رو برات آرزو دارم دوست داشتنی جان:*

روغن گل سرخ!


فاطمه قزلو:
شروع دوستیمون برمیگرده به پروژه نرم۱ پوروطن و خصوصا state diagramای که با هم کشیدیم و وقتی دیدیم نتیجش منطقی شده و خوشحالی بعدش :))) بعدشم پروژه OS که گروهش تبدیل شد به اون گروه معروف و انشعاباتش که من و تو توی همشون هستیم :)) دیگه فک کنم من و تو به اینکه وسط چت تو گروه بگیم "بیا پی‌وی" معروفیم :))))) حرفایی که فقط به همدیگه میتونستیم بزنیم :) حقیقتا دلم برای اون مدتی که زیاد چت (شما بخونید غیبت) میکردیم تنگ شده. برگرد سر خونه زندگیت.🚶

پاستیل :دی


زهرا یوسفی:
مثل خیلی دیگه از سال بالایی هایی که میشناسم تو کارای انجمن و شورا باهات آشنا شدم و خیلی زود تبدیل شدی به یکی از سال بالایی های مورد علاقه ام! کسی که راحت میتونستم باهاش حرف بزنم و ازش راهنمایی بخوام. مرسی که انقد با من 95ای مهربون بودی و حتی وقتی وسط برنامه های انجمن سوتی می‌دادم صبور بودی و دعوام نمی‌کردی :دی امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی!

الکی مثلا قدیمی‌ترین


سعیده ملکان:
عجب دست تقدیر بلندی که من و تو رو از کلاس دوم دبستان می‌کشونه به دانشگاه و عجب حافظه‌های افتضاحی! :)) حالا اینجا تو دانشگاه هم کی شبیه‌تر از من و تویی که هردو رنج رفاقت با آبادی رو بر دوش کشیدیم؟ خسته نباشی واقعا دلاور! :) ولی درمجموع اگر از این معرکه آبادی جون سالم به در بردی هرجای دنیا که باشی می‌دونم با قلب مهربون و خیرخواهی که داری امکان نداره موفق نباشی آیسان زیبا

آیسان این درسو با کی بردارم بهتره؟


علی رضا حیدری:
اندکی قبل از شروع ترم جدید که می‌شد بدو بدو میرفتیم انجمن یا اگه نبود سایت یا دیگه واقعا اگه دردسترس نبود تلگرامی میپرسیدیم این ترم با کیا درس برداریم. البته این که ما چرا هردفعه با همونی که میگفت برمیداشتیم یه نمره بد میگرفتیم و بازم هر ترم میرفتیم ازش میپرسیدیم اصلا در منطقی نمیگنجه. اما آقازاده بود دیگه. اصلا همه جوره آخرش از خودش میپرسیدیم. غر زدن‌هاش همیشه بوده و هست :دی. اولین سینمایی که باهاش رفتیم که فروشنده بود قشنگ فهمیدم که همه‌ی اشک‌های دنیا از آیسان آقازاده نشات میگیره. اصلا بقیه ادای اشک ریختن درمیاوردن. بهمون گفته بودن اینقد احساسیه ها ولی والا اینقد غر میزد تو دانشکده ما که باور نمیکردیم :))))) آقازاده این سه‌سال تا الان که خیلی خوب بود و کلی درس گرفتیم ازت. هرجا هستی یادت باشه که فقط درسترس باشی که بتونی بمون بگی ترم بعد کی بدبختمون کنه ها :)

کِرِم!


کوروش رجب زاده دیزجی:
فکر کنم ترم 3 یا 4 اینا بود یه روز تو سایت با امیر نشسته بودیم یهو خانم آقازاده هم اومد من تو فصل پاییز و زمستان مخصوصا دستام به طرز وحشتناکی خشک میشن (یه چیزی تو مایه های زامبی و خون آشام در این حد...) بعد که دید دستام اونطوریه همونجوری خشکش زد و دعوا کرد که چرا کرم نمیزنم منم گفتم یادم میره و اینا خلاصه تقریبا هر یه هفته یادآوری میکرد که کرم بزنم از اون دلسوز ها که واقعا ارزش و احترام قائله برا آدم

برای آیسان عزیزدل!


فاطمه باقری:
سلام آیسان جان. آشنایی من و تو در واقع به واسطه فاطمه بود. فاطمه بدون اینکه خودش بدونه هم حتی خیرش میرسه به بقیه😂. خیلی خوشحالم از آشنایی باهات درسته یه مقدار دیر اما بازم خوبه.شخصیت خیلی مهربون و صبور و با گذشتی داری که از دور خیلی مشخص نبود برام.اینکه درسارو هیچوقت برای نمره نمیخوندی و میخواستی یادشون بگیری واقعااا ستودنیه.اینو وقتی بیشتر فهمیدم که یکی از درسای آی تی رو فکرکنم ترم پیش یادوترم پیش حذف کردی و ما باتعججب گفتیم چراا? خب استادش که خوش نمره اس!توگفتی خوب درس نمیداد اصلا. نمیفهمیدم حرفاشو.امیدوارم همیشه و هرجایی که هستی موفق و سعادتمند باشی😍

آیسااان


سعید دادخواه گندشمین:
برخلاف این سه چهار سالی که کلی حرف داشتم بزنم، الان هیچی ندارم بنویسم. یادمه اون اولش که می‌خواستم بیام انجمن به قدری از هیچی خبر نداشتم که فقط اسمتو می‌دونستم. دیگه نمی‌دوستم که قراره چای و شکلات‌هات سرپا نگهمون داره :)) مهربون بمون و شاخ، هیم معدلتو نزن تو سرم :))

منطقی و مهربون!


زهرا عباسیان طائب:
اولین کلمه ای که با شنیدن اسم آیسان به ذهنم میاد 'مهربون' عه! آیسان امیدوارم همیشه لبخند قشنگت همراهت باشه و هر روز موفق تر از دیروزت باشی!

اقازاده :/


گیتا سرافراز:
آیسان جونم راستش خیلی نمیشناختمت تا قبل این ترم ولی این ترم که بیشتر آشنا شدیم فهمیدم خیلی دختر مهربون ، با محبت ، احساساتی و دوست داشتنی هستی با اینکه هنوز نتونستم سر سرچ دیجی کالا قانعت کنم ولی قول میدم دست از تلاش برنمیدارم تلاشت در ترک دادنم قابل تحسین بود ضمنا یه جایزه ویژه هم برات دارم :/

آخرین همگروهی:)


زهرا عدالت:
آیسان چیزی که همیشه از تو تو ذهنمه جنب و جوش و پی گیری کارهای انجمن و شوراس! درسته دیر باهات آشنا شدم (سر همین ارائه دیتاماینینگ مون) اما همین مدت کم کافی بود برای اینکه بفهمم چقد خوبی:) تو رو با لحن دکتر دهقان وقتی صدات میکرد آقازاده (هم ترم سه هم ترم هشت) همیشه تو خاطرم خواهم داشت. خاطرات صبحونه سلف اساتید و افطاری امسالم قاب شدست. موفق باشی همیشه عزیزم:)

ایسان یا آیسان


اتوسا احسنی ثمرین:
به واقع هر بار سر کلاس مولتی دکتر دهقان میگفت "خب... خانم اقازاده..." کلی به جات حرص میخوردم :))) به علاوه هر وقت یه استادی آیسان رو isan میخوند هم حرص میخورم :)) حداقل دوبار من دیدم این اتفاق افتاد تازه یه استادی بود یادم نیست کی بود گفت اسم کره ایه :// خلاصه به جات کم حرص نخوردم 😂 ببخشید که برای شیرینی دادن اذیتت کردم 🚶خیلی خوب و مهربونی عزیز جان. امیدوارم هرجا هستی همیشه شاداب و موفق باشی

زرشک‌پلوی خانگی یا مسلم؟ مسئله این است


امین رشیدبیگی:
اول از همه بگم که هر زمانی بدشانسی آوردی، بدون به خاطر این زرشک‌پلوییه که چندین سال پیش قولشو دادی و هنوز ندادیش بهم. (البته ایشالله خوش‌شانس باشی همیشه :دی) غیر از اون مقوله زرشک‌پلو، خیلی خوشحالم که جزو اولین سال بالایی‌هایی بودی که در دانشکده شناختم. از همون روزای اول خیلی ازت کمک گرفتم و هیچ وقت از کمک کردن دریغ نکردی. بدون روزای خوب دانشکده و جشنواره‌ها و ایونت هایی توش برگزار شد، مدیون افرادی مثل توئه. امیدوارم هرجا که هستی خوشحال باشی :)

دوست قدیمی


نگار ندا:
یادمه ترم اول یه لیست واسه منو و فاطمه نوشتی که یکیش جا های دیدنی تهران و یکی مراکز خریدش بود و گفتی همیشه پایه بیرون رفتن هستی :) ترم دو بود با هم رفتیم بیرون، بستنی پالیزی و بعد اندیشه. یادش بخیر... :) برات آرزو میکنم به همه خواسته هات برسی و همیشه هر جا که هستی شاد و موفق باشی 😊

بستنی تولد


علیرضا ترابیان:
سلاام(با صدای ایسانی) اومدم یکم فک کنم ببینم باهات چه خاطره‌ای داشتم, دیدم پر بستنیه همه جاش! شروعش ازون کلاس تی ای پوروطن ترم یک که هنوزم که هنوزه بهترین کلاس تی ای بود و اون شبی که تا دیروقت سر کلاس تی ای نشسته بودیمو یه دفه هوس بستنی کردیمو با بچه ها رفتیم از یعقوب کلی بستنی خریدیم اومدیم. یا اون روز با اینکه اصن حرفم نمیزدیم خیلی ولی اومدمو برا شیرینی تولدت بستنی خریدی و هم من هم خودت تعجب کرده بودیم که واقعا چرا :)) آیسان از همون اول یه تی ای مهربون بودی و بعدشم شدی یه دوست و سال بالاییه مهربون که تو کلی جاها کمکمون میکردی همش به خصوص سر انتخاب واحدا که همش مزاحمت میشدیم. مسیرت هرجا که باشه با موفقیت پیش ببریش شاخ تر از همیشه

چراااا اخهههه


ماهین میرشمس:
آیسان خانوم، آیسااااننن خانووووم درسته که اوون روز تو مترو گیرم انداختی و اوون سوال چالشی رو پرسیدی ( که در واقع مشتی بود بر دهان خودم :))))‌ ) اما بذار برات بگم. بیا فرض کنیم دلیلی برای دوستیمون وجود نداشته، بیا فرض کنیم ترم‌های اول مثل مادر پیگیر درسام نبودی، بیا فرض کنیم تو جشن‌ها و ایونت‌ها بدو بدو نمی‌کردیم و دعوا نمی‌کردیم :دی، بیا فرض کنیم که اول هر ترم مشقای ترم قبل خودت رو برام زیپ شده نمی‌فرستادی، بیا فرض کنیم هر شب انتخاب واحد من پنیک کرده رو جمع نمی‌کردی، بیا فرض کنیم با تعریف‌های اغراق‌آمیزت منو خوشحال نمی‌کردی، بیا فرض کنیم با آهنگ‌های قری و باحال نمی‌رقصیدیم، بیا فرض کنیم نمی‌خندیدیم هیچ‌وقت، بیا فرض کنیم استادای داغون دانشکده رو معرفی نمیکردی :))))))‌، بیا فرض کنیم واسه تولد بچه‌ها برنامه‌ نمی‌ریختیم .... خیلی فرض‌های دیگه میشه کرد... ولی به نظرت، همه اینا دلیلی بر خالی شدن یه بخش عظیمی از رابطه‌ی من با مجموعه‌ی سال‌بالایی نمیشه؟ به جرئت میتونم بگم ۹۰درصد درسام رو می‌باختم اگر راهنمایی‌هات نبود. از درس و رابطه‌ی سال بالایی و سال پایینی هم که بگذریم، حرفای دخترونه کم نداشتیم :))) دیگه اینجا جاش نیست مطرح کنم ولی خب. قطعا دلم برات تنگ میشه، خیلیم زیاد! بیشتر از اوون چیزی که فکرش رو میکنی ... دلم برای توی انجمن نشستن‌ها تنگ میشه، دلم برای موقعی‌هایی که دستات کثیفه‌ و کف زمین دراز کشیدی و میسابی تنگ میشه:))) دلم برای وقتایی که میگی بیا موهام رو ببند تنگ میشه‌، دلم برای وقتایی که امین و محسن و سینا و کلی آدم دیگه چرت میگن و برمیگردیم بهم نگاه میکنیم میگیم : چرراااا اخههههه تنگ میشه :) فارغ‌التحصیل میشین ولی از یاد ما فارغ نمیشین :) زندونیتون میکنیم تو ذهنمون ! پس زود زود سر بزنین که خاطره‌هاتون شکنجه نشن :) فارغ‌التحصیلیت مبارک^_^

تکیه بر جای آقازادگان نتوان زد انصافا


مرضیه تاجیک:
آیسان تو دختر مهربونی هستی، هر وقت می بینمت احساس می کنم شدیدا تو فکری ولی وقتی بهت سلام می کنم با لحن خاص خودت یه سلام پر از گرما تحویلم میدی. شاید ندونی این قضیه رو، من یه بار خیلی قاطع کلاس مولتی مدیا رو پیچونده بودم که بچه ها تو گروه گفتن استاد داره برای اولین بار در تاریخ اون ترم حضور غیاب می کنه :)) من قاعدتا دوییدم رفتم سر کلاس و تنها جایی که سر کلاس پیدا کردم بشینم، همون صندلی بود که معمولا خانم آقازاده ی محبوب دکتر دهقان می نشست :)) دیگه این شد که اون جلسه استاد منو در کرسی شما پذیرفت و دیگه از اون موقع به بعد روی منم کلید کرد :)) و متوجه شدم که چه صبری داره آیسان. امیدوارم همیشه رو به جلو حرکت کنی آیسان جان.

خستگی ناپذیر


شهرزاد حاجی امین شیرازی:
روز اولی که دیدمت رو نمی دونم یادت هست یانه ..چهار سال پیش توی مترو نشسته بودی و داشتی یکی از کدهاتو درست میکردی...و دقیقا همون جا به من کاملا فهمونده شد که یک کامپیوتری یعنی دقیقا چه ادمی...مرسی که همه ی این ترم ها بودی ...هم گروه شدن با تو یکی از اتفاق های خوبه که برای من بار ها افتاد:)امیدوارم همیشه مثل همه ی این ترم ها همین شکلی خستگی ناپذیر بمونی و لبخند هم از روی چهره ی زیبات برداشته نشه...

ستاره ۷۳۳ مربع، ستاره ۷۳۳ مربع


سیدنوید کرمی نژاد:
سَلللللللام یکی از سه تفنگداران دانشکده بودی وقتی ما ۹۴ی‌ها اومدیم دانشگاه (دو نفر دیگه هم امیر و مانا :)) ) ینی هرجا توی دانشکده می‌رفتیم شما بودید. تی‌ای بودیییید، مراسما رو برگزار می‌کردیییین..... بابا بسه دیگه :دی خلاصه ما دانشکده رو با شما می‌شناختیم کلا چند دقیقس دارم فکر می‌کنم می‌بینم واقعا از ترم دوم تا موقعی که من میومدم انجمن خیلی ارتباط خاصی با هم نداشتیم (اگه داشتیم بگو یادم بیاد :دی) ولی دیگه کم‌کم کارمون با هم شروع شد و اوجش و پرخاطره‌ترینش ۱۰۰ درصد ACM عه. با هم دنبال لباس بودیم توی پاساژای کوچه برلن، از این مغازه به اون مغازه. قیمت و رنگ و تعداد می‌گرفتیم ازشون.(گفته‌ بودی که زیادی تند می‌رم ولی کلا همینجوری راه می‌رم :دی) هی تو این سایتا دنبال بادکنک بودیم. ووو دیگه شاهکارش "آپ" عه. :)) توی سایت همه با هم شعرشون رو می‌خوندیم، حتی اسپیکر اوردیم. وایییی رد داده بودیم قشنگ. خلاصه خاطرات خوبی داریم با همدیگه هرچند کم بوده باشه ولی ایشالا ادامه پیدا کنه :)) جلمه آخر : آیسان تی‌ای C خوبی نبودی از نظر من :)) (چون من خودم هیچچچچی بلد نبودم و انتظار داشتم که شما همه‌چی بلد باشید ولی ذره ذره خودم به این مورد رسیدم که نمی‌شه واقعا) و اینکه خیلی آدم دلسوز، مهربون، کمی بی‌اعصاب (نزن منو....) و نگران بقیه‌‌ای هستی گفتم که همه‌چی رو بگم اینجا و اینکه امیدوارم ازم ناراحت نشده باشی صرفا خاطرات رو گفتم :)) و اینکه آرزوی موفقیت‌های بیشتر رو برات دارم خدافظظظظظظظ

خانوم آقازاده


امیر حقیقتی ملکی:
- امیر: «سلام، تمرینا خوبن؟ سلام دارن؟ 😀» + آیسان: «سلام! بله؟» - امیر: «مگه شما با ما تو کلاس دکتر پوروطن نیستی؟» + آیسان: «چرا هستم ولی با شماشو مطمئن نیستم!» اولین مکالمه من با تو بود؛ رو فیسبوکم بود! الان دیگه کسی زیاد فیسبوک نمیره و ۴ سال هم (تقریبا) از این مکالمه گذشته؛ من «مطمئن هستم» که تو این مدت تو یک رفیق شفیق برام بودی و از جمله صمیمی‌ترین دوستام بودی. البته اگر شورایاری و انتخاباتش نبود شاید اصلا من حتی باهات آشنا هم نمی‌شدم! هرکاری که میخواستیم انجام بدیم تو دانشکده، همیشه اولین کسی بودی که انرژی صرف می‌کرد و پشتیبان بود و رو حمایتش می‌شد حساب باز کرد. چقدرم با قلقلکی بودنت، کارت ملی و گواهینامه رانندگی اذیتت کردیم :دی (حقیقتا دارم می‌خندم موقع نوشتن :دی). یادمه ای‌سی‌ام ۹۴ که ما استف بودیم، افتاده بود روز تولد تو و با مانا که صحبت کردیم قرار شد تولدت رو توی سایت بگیریم و من اندر خم یک کوچه بودم که کادو چی بدم بهت... سلیقه‌ام هم که مثل خودم دو نقطه دی، خلاصه بعد از کلی فکر و مشورت و فلان و بیسار، دیدم که ره به جایی نمیبرم؛ با خودم گفتم برم یه گُلِ گلدونی بگیرم، یحتمل خوشش میاد، نگهشم میداره حتما. خلاصه که کادوی تولد بهت گُل هدیه دادم :)). خودم هم الان دارم میخندم حقیقتا و نمیدونم هم که اون گل الان در چه حالیه و اصن هست یا نیست، ولی خداییش، هر چقدرم کادوی نامناسب و غیرموندگار و غیرنرمال و خلاف باب میلت که دادم، حداقلش کمک کردم واسه یکی دو روز هوای خونه‌تون شاداب‌تر بشه :دی (جای استیکر You Don't Say هست الان :دی). خلاصه که از همون اول هرکاری کردم به نوعی ناخواسته یا حرصتو در آوردم یا اینکه گفتی خدایاااا این چقدر اسکله آخه :دی. همیشه هم با حافظه غنی و سرشارت (بلند بگو ماشالا :دی) مچ میگرفتی هی. از اینکه سر جلسه یازدهم درس تاریخ تحلیلی صدر اسلام که ترم یک باهم داشتیم، من چی گفتم و تو چی گفتی و استاد ساعت چند اومد و این‌جور مسائل بگیر تا اینکه این عکس مال چه برنامه‌ایه :دی. همیشه هم ماشالا خوش‌خنده بودی :دی. حالا اون خنده‌های مرغ‌دریایی‌طورت به کنار، سر کلاس‌ها هم خیلی خوب میخندیدی :دی. یه بار سر کلاس طراحی الگوریتم دکتر موسوی که پیش هم نشسته بودیم و من ردیف خانوما نشسته بودم، وسط صحبتای استاد من دستمو بلند کردم که سوال بپرسم؛ استاد جوابی نداد و گذاشت که آخرش جواب بده و وقتی صحبتش تموم شد برگشت خیلی جدی گفت «مثل اینکه یکی از خانوما سوال داشت؟». اونجا بود که حتی منم منفجر شدم ولی تو دیگه از شدت خنده مجبور شدی بری بیرون از کلاس! یادش بخیر آز فیزیک ۲ و استادش! یادش بخیر انجمن و شورا! یادش بخیر ترم یک و دو و تولد‌هایی که میگرفتیم! یادش بخیر دوییدن دنبال کارا از ۶ صبح تا ۱۲ شب! یادش بخیر اون آبمیوه‌ای که سر هماهنگی گردهمایی فارغ‌التحصیلان تو هتل انقلاب و تو دفتر مدیریتش برامون آوردن ولی تو زود پاشدی و نشد که بخوریم! یادش بخیر ماکارونی‌هایی که برام آوردی! یادش بخیر ژوانی! یادش بخیر لمیز! یادش بخیر تولدت! خانوم آقازاده اگه از شیرینی‌هایی که باید می‌دادی و ندادی بگذریم، جزو مهربون‌ترین‌ها، شفیق‌ترین‌رفیق‌ها، خوش‌قلب‌ترین‌ها و خوش‌خنده‌ترین‌ها بودی و هستی (البته به جز این اواخر که همه‌ش رو دور بلاک کردن من بودی :|). امیدوارم که بتونم هرچه سریع‌تر شیرینی‌هایی که باید میدادی رو بگیرم ازت (نفرین‌شده‌ست هرچیز نویی که بخری و شیرینی ندی :دی). همچنین، امیدوارم بتونم رفیق‌شفیقی همچون تو رو حفظ بکنم و از این به بعد هم بتونم همچنان دوست خوبی برات باشم (همونطور که تا الان بودم :دی).

دو صفر یک


هدیه اطهاری:
ولی من که هر بار باهات حرف میزنم، یاد لحظه‌های ناب و خالص ترم اول میفتم! یکی از کسایی هستی که همیشه خیلی خوب به اوضاع واقفه و میدونه چه کاری خوبه چه کاری بد! خیلییی مهربون هستی و در عین حال احساسای قشنگی داری. از مسئولیت‌پذیری فوق‌العاده‌تم که دیگه نگم! مرسی که تو متروهای 7 صبح مواظب بودی خواب نمونم :))) واقعا خیلی از روزایی که رسیدم به دانشگاهو مدیون تو ام:)) و همچنین مرسی که اینقد سوژه خوبی هستی واسه عکاسی! یادم نیس تو این عکس چی بود که اینقد برات مسخره بود و این جوری نگاهش میکردی، ولی خب واقعا دوسش دارم:))))

مامان انجمن


هستی شریفی:
اواخر مهر سال ۹۳ بود که اتفاقات مشکوکی برای من شروع به افتادن کرد. افرادی که نمیشناختم به من سلام می‌کردن، یه سری که کلا خیلی گرم میومدن احوالپرسی در حالی که من هیچ ایده‌ای نداشتم کین، یه سری آدما جزوات درسایی رو از من میخواستن که اصلا اون درسو نداشتم و اتفاقاتی مثل اینا. دیگه کم کم داشتم به وجود اجنه و آدم فضایی‌ها اعتقاد پیدا می‌کردم که یه روز یکی از همین آدمایی که سلام می‌کردن و نمیشناختم اومد گفت "سلام آیسان". همونجا بود که من پرده از این اتفاقات رمزآلود برداشتم و فهمیدم گویا یه آیسانی هست و انقدر خوش‌شانسه که شبیه منه :دی حالا جدا از شباهت ظاهریمون، که هیچ کدوممون هم زیاد بهش اعتقاد نداریم، از جهات دیگه خیلی متفاوتیم. مثلا اینکه آیسان خیلی تمیزه، حتما یه بار وقتی داره لپتاپشو تمیز میکنه برین انگشت بزنین رو مانیتورش رو لک کنین خیلی دوست داره. یا مثلا اینکه غذای این بچه در حد یه گنجشک نابالغه. خداشاهده یه بار با آدامس سیر شد :))). و اینکه خیلی مودبه و پیش‌فرضش هم اینه که بقیه هم بسیار مودبن. اگه شوخی بی‌تربیتی کنین باهاش هیچی نمیگه، بعدِ سه روز پی ام میده ببینه درست فهمیده یا نه. ولی از حق نگذریم خیلی عزیز دله. ما همه یه عمر از چایی و لیوان و تافی‌هاش تغذیه کردیم دیگه خیلی مدیونشیم. امیدواریم همینجوری شاخ‌وار بزنه پدر مادر موفقیت رو دربیاره :)

منوچهر


محمد رجبی سراجی:
سلام منوچهر :دی چطوری؟ :)) راستش از آیسان اولییین خاطره ای که خیلی توی ذهنم مونده اون روزیه که با مانا از در سایت اومدن بیرون، دیدن من کچل کردم و قشنگ از قیافشون معلوم بود پیش خودشون دارن میگن: "شت شت این چرا شبیه سیب زمینی شده" ولی بازم خندشونو کنترل کردن و آیسان گفت: "مبارک باشه" :))))) منوچهر (ملقب به آیسان) دوست خوبیه، حاضره واسه بقیه دوستاش از خیلی چیزا بگذره و من یادم نمیره که اون روز واسه کمک کردن به من کللل بازارو زیر و رو کرد ... دمش گرم وااقعا :دی آیسان موجودی است که مقادیر زیادی حرص میخورد! :))) خیلیییی زیادااا و خب اکثرا قابل درکن، فک کنم زمانی که تو انجمن بود یه ده سالی پیر شد بنده خدا :)) و این حرص زیاد به خاطر اهمیت زیادیه که به درست انجام شدن کارا میده، در خیلی موااارد میفهممش و حق میدم بهش واقعا :دی آیسان هست! شاید این یکی از موردایی بود که درمورد آیسان خیلی پررنگه برام، اینکه خیلی مواقعی که من و مانا و دوستای دیگش نیازش داشتیم بود، با دل و جون بود. من این بنده خدا رو ولی فقط اذیت کردم :))) از دیر جواب دادنای تلگرام بگیر تا اینکه هر ترم تقریبا به عنوان تی ای یه گندی به درساش زدم :شای از همین تریبون حلالیت میطلبم :) امیدوارم (و تقریبا مطمئنم) که توی زندگی آیندت هرجا که بری، هرکاری که انجام بدی با دل و جون انجامش میدی! و خب به همین خاطر منطقا آینده ی روشنی در انتظارته (فقط باید از این امیرکبیر دل بکنی جان جدت :)) ). پ.ن: یکی از فیچرهای آیسان قابلیت سوپرایزشوندگی بالاست :))) خدایی آدمو سر ذوق میاره اصن :دی همیشه همینطوری بمون :) (مخصوصا واسه تولدا و اینا :)))

آیسان مهربونم ^^


مهتاب فرخ:
به جرئت میگم از مهروبن ترین هایی هستی که تو زندگیم شناختم و دیدم و خوشحال ترینم که اولین آدم آشنایی بودی که تو این دانشکده دیدم و باهاش حرف زدم و بعدشم که انجمن و پررنگتر شدن رفاقتمون و از ته دلم خوشحالم که میدونم قرار نیست از دستت بدم و همیشه تو زندگیم آیسان مهربون و خوش قلب و قشنگمو دارم :)

پرتلاش و باشخصیت


سینا شیخ الاسلامی:
آیسان عزیز، یک تشکر بابت تمام زحماتی که برای انجمن و دانشکده کشیدی. امیدوارم ادامه‌ی راه رو با موفقیت و پرانگیزه طی کنی :)

همیشگی‌ترین


مانا پوستی زاده:
واسه من خیلی از "ترین"ها بودی... دوست‌ترین، صمیمی‌ترین، بهترین، مهربون‌ترین و مهمتر از همه اولین و آخرین... اولین دوستم بودی و دوستیمون توی این چهار سال هر روز محکم‌تر شد. نمی‌تونستم شروع کنم نوشتن برات رو چون حس می‌کردم بالاخره پایان یه دوره‌ای هست (end of an era) و مثل یه بچه فکر می‌کردم هر چی دیرتر بنویسم انگار دوستیمون و این چهار سال دانشگاه طولانی‌تر میشه... خلاصه که به سختی سعی کردم کنار بیام و به عنوان آخرین نفر برات بنویسم! میدونم که همه‌چی تا همیشه میمونه... چه بنویسم چه ننویسم... از همون روز اول، سر اولین کلاس پیدا شدی، بعد از کلاس پوروطن سه‌تا فرزانگانی بودین که همو می‌شناختین و من هیچکس رو نمی‌شناختم اما همون موقع اومدیم و توی صحن راه رفتیم و من هی حس میکردم نکنه اضافی باشم :)) ولی انقدر حس خوب دادی که عوض شد همه‌چی! در تمام درس‌های مشترکمون شدی بهترین همگروهی تاریخ، راحت‌ترین... که میتونستیم راحت به هم بگیم حالمون بده و یه تیکه از پروژه رو یکیمون ببره جلو! آز معماری رو یادته؟ ببخشید که بهت قرص دادم و انقدر بیهوش بودی سر کلاس :))) ولی فقط پروژه پایانیش که ده دقیقه وایمیسادیم که سیمولیت شه و ران شه و کلاک دیوایدر رو کوچیک‌تر نمیکردیم! من که آلارم میذاشتم که اون ده دقیقه رو بخوابم بعد بیدار شم! مرسی که آزهای مشترکمون رو انقدررر شیرین کردی :دی از همه مهمتر آز شبکه که خدایی مثل کلاس نبود و در حد بیرون برنامه گذاشتن خوش می‌گذشت (مخصوصا اون جلسه که بادکنک‌بازی می‌کردیم 🤣) از خل‌وچل‌بازیمون که تمومی نداره نگم :)) از اون بار که گفتی عههه! پام رفت! :)) از خنده‌هات، از اینکه هر بار خونمونی میگن از من پذیرایی کنی -_- (خیلی هم من مهمون‌نوازم)، از اون بار که اومدی صبحونه خونمون و یکم پشت در موندی و بعدش هم من عسل رو واسه روی پنکیک پیدا نمیکردم و تلاشی که میکردیم! همیشه فکر میکنم چقدر احتمالش کم بوده که یکی مثل خودم (مخصوصا با این حجم از خل‌وچلی‌ای که دارم) رو توی دانشگاه که انقدر افراد جورواجور داره پیدا کنم و به خاطر این موضوع خوشحال‌ترینم. واقعا نمیتونم تصور کنم اگه نبودی دانشگاه چجوری بود. احتمالا مثل همون روزهای اول میموند که ساعت 3 راه می‌افتادم میرفتم خونه و از دانشگاه بدم میومد. به این چهار سالمون که نگاه میکنم خاطره‌ها از ترم یک شروع میشن و جلو میرن تا همین اواخر. از گردنی که واسه مارمون گذاشتیم (تبدیل باگ به فیچر)، از سوسیس :)))، از میان‌ترم پوروطن که نصفشو الکی نشسته بودیم سر جلسه و عکسایی که گرفتیم، از بعدش که رفتیم زیر نوشته‌ی خوردن و آشامیدن ممنوعِ توی سایت و غذا خوردیم :|، از ACMای که شرکت کردیم، از انتخاب واحد ترم دو، اسکایپ شب عید، از کلاس‌های 7:45 رمضانی که چقدر به موقع شروع میشد، از برنامه‌هایی که انقدر سرشون حرص میخوردیم، از آدمایی که انقدر حرصمون میدادن و در آخر میشستیم پیش هم و غر میزدیم و غیبت می‌کردیم و خیالمون راحت میشد (اگه یه روز بلایی سرمون اومد بااور کن واسه همین غیبت‌ها و اسکرین‌شاتاس). اینکه هی میگی شیرینی بده ولی تا میریم دو تا قاشق بیشتر نمیخوری! اون باری که تا در ولیعصر رفتیم اما حال نداشتیم بریم خونه برگشتیم نشستیم تو سایت :)) مورد دیگه‌ای هم که بد نیس بهش اشاره کنم موضوع کراش است! که ما همیشه سلیقه‌مون با هم فرق داشت و به کراش‌های هم فحش میدادیم :)) این ترم آخری کم دیدمت و اصصصلا راضی نیستم ولی تابستون شدیید جبران می‌کنیم. (حتی قول میدم بعدش یه بار با هم کویرم بریم که آرزوی چهار سالمونه) اگه بخوام از همه‌چی بگم دیگه جایی برای نوشته‌ی کسی نمیمونه اینجا... مرسی که همیشه بودی... کل این چهار سال! خیلی‌ها اومدن و رفتن اما خوشحالم که من و تو توی تمامش کنار هم بودیم... و اینکه این چهار سال (و سال‌های آینده) از زیر و بم حال هم خبر داشتیم. هنوزم هر روز که نیستی یا نمی‌بینمت، احساس تنهایی محض می‌کنم. باید همیشه باشی، همیشه! در آخر میگم که جدا از موفقیت و اینا (که همه میگن) آرزو میکنم این معده‌دردای لنتی برای همیشه از زندگیمون برن :دی پ.ن: خودت میدونی چقدر عکسای بد دارم ازت و چقدر آدم خوبیم که نذاشتم اونارو! همه لحظه‌هامون مثل این عکس باشه!

خانم آقازاده


سیدسینا ملکوتی:
نمی‌دونم جدا چطوری بنویسم برات. از طرفی قول دادم که اذیت نکنم زیاد از طرفی هم خب نمیشه دیگه آیسان خودت که در جریانی. خب شاید خیلی از ۹۴ ایا بگن که از ترم یک می شناسنت و فلان اما فکر کنم من جز محدود کسانی بودم از ۹۴ ایا که باشما دیرتر آشنا شدم :دی. خب همدیگرو به واسطه‌ی انجمن و دوستان اینا شناختیم اما واقعیتش اینکه برخورد نزدیک ما سر انجمن علمی شروع شد وقتی که یه سری اتفاقات دست به دست هم داد تا شما به انجمن ما بپیوندی و .... . خب می تونم بگم یه فصل جدیدی کلا شروع شد کلی تجربه،‌کلی خاطره، کلی کارکردیم، خوش گذروندیم، اذیت کردیم و دعوا هم کردیم :دی. و البته چند باری هم قهر کردی :دی. به هر حال بودن شما توی انجمن علمی به نظرم غنیمتی بود به خصوص که همین الان می بینیم با رفتن شما از انجمن برکت از انجمن رفته دیگه کشو پر لیوان و چایی و.... نیست البته خداروشکر این سنت خوب رو ادامه داری میدی و کیفت همیشه پر لیوانه lol. به نظرم می تونی sampler خوبی بشی در کل :دی. آیسان خیلی سعی کردم به قولم عمل کنم اما نشد. واقعا خاطرات جالبی رو داشتیم توی انجمن دلم برای خند‌ه ها خیلی تنگ شده یا اونموقع هایی که حرص می خوردی که بعضیاش حقیقتا خنده‌دار بود. البته واقعا ازت عذرخواهی می کنم با اینکه به نظرم من خیلی ملت رو اذیت نمی کنم اما تورو واقعا اذیت کردم و حرص دادم. به هرحال خانم آقازاده امیدوارم همیشه شمارو در مسیر اجرایی مسابقات مانند ای سی ام و از همه مهمتر مسابقه داده‌کاوی امیرکبیر ببینیم که بسیار از بودن توی یه جلسه با شما اونروز خرسند شدم‌(‌می دونم قول داده بودم نگم :دی)‌. آیسان شما جدن یکی از با پشتکار ترین وسم ترین اشخاصی هستی که من دیدم و مطمئنم همیشه موفق خواهی بود. هرچند که شاید خیلی با من حال نکنی :دی اگه بدت نیاد البته (‌شوخی میکنم) اما امیدوارم منو حلال کنی و برای این یکسال ازت تشکر می کنم. راستی یکم روی خنده‌هاتم کار کن :دی.

بهترین آیسان :)


افسانه باغستانی:
آیسان عزیزم، یاد کلاسای ترم یک بخیر! بیشترشون رو باهم مشترک داشتیم و من از همون زمان فهمیدم که چقدر برات مهمه که برای بهتر شدن اوضاع اطرافت تلاش کنی و توی هر کاری که دانشکده داشت دلسوزانه و مادرانه زحمت میکشیدی. همیشه بدرخشی❤️ پ ن: یکی از دلنشین ترین ویژگی هایی که داری بیان نقاط مثبتیه که توی اطرافیانت میبینی و این خیلی حس خوبی به آدم میده. ممنونم ازت.

بهترین سرگرمی


سپهر صبور:
یکی از جالب‌ترین سرگرمی‌های دانشگاه برای من این بود که آیسان رو اذیت کنم و حرص خوردنش رو تماشا کنم. این اذیت کردن می‌تونست از استرس دادن زمان امتحان (که می‌تواند باعث مسدومیت فرد از ناحیه لب و دهان هم بشه) تا در آوردن صدای عروسک مرغ هنگام مسابقات ACM باشه. ولی اصولا آدم با جنبه‌ایه. یه کلاس معادلات هم باش داشتم که اگر نبود من شاید اون کلاس رو پاس نمی‌کردم. امیدوارم که موفق باشه و بتونم بازم به اذیت کردنش ادامه بدم

یازده سال نفر اول لیست


کیمیا رضایی مقدم:
جالبه ها ، از کلاس اول راهنمایی ، حتی تو انجمن اولش نبودی ولی باز هم مسیر شدیم :دی همیشه مسیولیت پذیریتو تحسین میکنم و بسیار خنده ها بند نیومدنی دوست داشتنی ای داری :دی ( جمله ی اول و دوم با و بهم وصل شدن ولی ارتباط خاصی ندارن :دی ) یکی از بهترین تجربه ها و خاطرات زندگیم انجمنی بودن در کنار تو بود، همانند مادری بودی برای انجمن امیدوام همیشه خوشحال و خندون باشی و به تمام آرزو هات برسی دوست دارم :*

آقای آیسان زاده :)


مهدی طاهراحمدی:
آیسان :) چقد بزرگ شدین ماشالله :) اصن نمیتونم باور کنم انقدر زود گذشته باشه. انگار پریروز بود که اومدین ثبت نام. انگار دیروز بود که عضو شورا شدی. انگار دیشب بود جشن فارغ‌التحصیلی ما که شما ناراحت رفتن ما بودین. الان هم جشن فارغ‌التحصیلی شماست... متاسفم که نمیشه دوستای آدم همیشه کنارش بمونن. هرکسی تو مقطعی مسیری رو انتخاب میکنه که براش بهتره. همه مثل تو فداکار و از خود گذشته نیستن. و دیر یا زود دست هاشون رو برای خداحافظی تکون میدن. باید پذیرفت... زندگی جریان داره... اما تو میمونی. تو یاد ما. تو قلب ما. به خاطر همه خوبی هات. همه دلسوزی هات، همه تلاش های صادقانه ات و البته همه خنگ بازی هات :)) یه قدر دانی جا مونده بود. قدر دانی بابت تفاوتی که قائل بودی برای دانشکده و بچه هاش،‌ بین همه بی تفاوتی هایی که بود. تلاش هایی که کردی فراموشمون نمیشه. خرگوشِ بانمک 93 ایا :)) امیدوارم در ادامه زندگی هم سرزنده و مثبت و پرتلاش باشی و بدونی که میتونی هر جای دنیا که بخوای تفاوت ایجاد کنی و باعث تغییر مثبت بشی. لبت خندون باشه، قدر دان تو، طاهر

آیسان خانوم


سپیده بیاتی:
با این که زیاد آشنایی ندارم :دی جز تی ای پوروطن مهربون :دی اما جز اولین آدمایی بودی که توی دانشگاه شناختم و ترم اول کلی راجع به کافه ها مشورت گرفتم :)) هرجا هستی خوشحال باشی و همیشه بخندی با مزه و به هرچیزی که میخوای برسی ^______^

هم قطار :)


فائزه دهقان نیری:
آیسان عزیزم هم قطار دوست داشتنی من ، بخشی از بهترین خاطرات کارشناسی من ۴۰ دقیقه هایی بود که با وجود تو خوب و دلچسب رقم خورد. دوست داشتنی به اندازه تمام ذوق های کودکانه ات و صبور به اندازه تمام بلاهایی ک سرت آوردم 🙃( حقیقتا سریع و دقیق در دفع بلایای اینجانب عمل میکردی 😁). با شناختی که ازت دارم میدونم که بهترین ها رو برای خودت خواهی ساخت . دوست جان من ، برات کلی موفقیت و خوشبختی های روزافزون آرزو میکنم .

الویت‌ها


ناشناس!:
الویت متن‌ها: مانا فاطمه شهرآبادی فاطمه معرفت مهتاب فرخ سینا ملکوتی امیر حقیقتی محمد رجبی هستی شریفی زهرا یوسفی نوید کرمی‌نژاد سعید دادخواه سپهر صبور الویت تصاویر: نوید کرمی‌نژاد فاطمه شهرآبادی مانا پوستی‌زاده هستی شریفی

خانوم آقا زاده


سعید سمیعی زفرقندی:
خب خانوم آقا زاده چی بگم آخه؟ مثه خودت کتابی بنویسم خوبه؟!🙄😂 آیسان چیزی که منو بهت جذب میکنه میدونی چیه؟! چیه واقعا؟! 🤔🤔 باهات رفتم بام🤔 نه باهم رفیتم بی بی کیک خوردیم؟🙄 نه مثه من طبیعت دوستی؟ نه😐 مثه من پایه ای ؟! نه😐 فشم باهات خوش گذشت؟! 🤔 عیییی اصن چی شد من باهات دوست شدم؟!؟🤔 با هم درس میخوندیم؟🤔 یا هم خونه میرفتیم؟🤔 با هم کاری داشتیم اصن؟!🤔 آهااااا یادم اومد .. کلن همه این داستانا از اون حرف من در اومد که گفتم تو باید بشی عمه من تو دانشگاه و تو بخاطر رای اوردن توی شورا قبول کردی؟؟!؟!🤔🤔 وا ده ... واقعا آیسان چه دوستی مسخره ای داشتیم😂😂 بیا به هم قول بدیم که اصلاحش کنیم انصافا.. این 4 سال که گذشت ولی دفعه بعدی کسی اومد گفت یه خاطره خوب با آیسان تعریف کن این نباشه وضعمون خداییش..🤦🏻‍♂️